حق با کسیست که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من آیا چگونه می شود از من ترسید
من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بام های مه آلود آسمان چیزی نبوده ام و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان موشی بنام مرگ جویده است
و چهره شگفت با آن خطوط نازک دنباله دار سست که باد طرح جاریشان را لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد و گیسوان نرم و درازش که جنبش نهانی شب می ربودشان و بر تمام پهنه شب می گشودشان همچون گیاه های ته دریا از پشت دریچه روان بود و داد زد:
باور کنید من زنده نیستم
من از ورای او تراکم تاریکی را و میوه های نقره ای کاج را می دیدیم
آه ولی او، او بر تمام اینهمه می لغزید و قلب بی نهایت او اوج می گرفت
گویی که حس سبز درختان بود و دستانش تا ابدیت ادامه داشت....




