فقط و فقط می خواست با همون آدم ازدواج کنه! به هر قیمتی و با هر سختی و مرارتی!
با همه مشکلاتی که می دید، باز هم حاضر نبود که از خواسته خودش کوتاه بیاد. مرتب دعا می کرد و حاجت خودش رو با اصرار خیلی زیاد طلب می کرد...
اما باز هم نشد...
انگار به خواسته اش جوابی داده نشد. بهتر بگم ظاهرا برای حاجتش در اون زمان جوابی نبود یا بود و اون نمی دید.
گذشت یه مدتی تا بفهمه که چقدر دوست داشتنی بوده نزد او که همون جوابی رو که
می خواسته دریافت نکرده!
تا بفهمه که پاسخی بهتر در یک زمان دیگه بهش داده می شه ...
گذشت یه مدتی تا بفهمه که:
هیچ مهره ای جابجا نمی شه مگر به حکمت حکیم...
خیلی گذشت تا بفهمه اگه صبر کنه به فصل رحمت می رسه که همیشه پشت حکمتشه...
...
تو چیکار می کنی؟ با خواسته هات؟ با اصرارهای خودت و حکمت و رحمت او؟
دوست عزیز سلام ... فاطمه نویسنده وبلاگ من و مدیریت هستم ... یه سری سوال ها رو پرسیده بودید که به دلیل اینکه خیلی کلی بود نمی تونم جواب مناسبی بدم اگه سوالاتون رو جزیی تر بپرسید در حد توانم راهنمایی تون میکنم ... موفق باشید
ای مرده شور تورو ببرن با این وبلاگت ! اینقدر اونو سنگین کردی که جون می کنه تا بالا بیاد . برا همین سالی یه بار وقت می کنم بهت سر بزنم !
من ... نمی دونم؟
اعتراف می کنم که منم خیلی وقت ها هوار هوار می کنم یعنی خیلی اصرار می کنم که به چیزی که می خوام برسم
فقط گاهی وقتهاست که منطقی برخورد می کنم
چرا اینجوری نگاه می کنی خوب هممون اینجوری هستیم!!!