نارون

یک چیزهایی مثل باستان شناسی و ...

نارون

یک چیزهایی مثل باستان شناسی و ...

بازهم مولانا

باده غمگینان خورند ما ز می خوشدل تریم

رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش

 

خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال

هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش

*********

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جر سخن شمع و شکر هیچ مگو

 

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببند هیچ مگو

*********

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

 

روزها گر رفت،گو رو باک نیست

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

حقیقتش را بخواهید نمی خواهم این وبلاگ را بکنم محیطی که هر چیزی را بنویسم حتی وقتی می خواهم از دلتنگی ها بنویسم ناراحتم اما باور کنید نمی دانم جایی پیدا می شه آدم دلتنگی ها را اونجا خالی کنه؟ بگذارید یک مقدار از دلتنگی های را در قالب رشته باستان شناسی بریزم و تحویلتون بدم. همانطور که گفتم من رشته ام باستان شناسی است . می دانم وقتی اسم این رشته می آید همه می گن که وای چه رشته خوبی!! نمی تونم بیشتر از این بنویسم اجازه بدهید هیچ چیز بدی درباره این رشته نگم . فقط از شماهایی که می خواهید این رشته را بخوانید خواهش می کنم یک مقدار بیشتر فکر کنید. اگر تونستم در آینده نزدیک مطلبی درباره تعیین عمر اشیا پیدا شده از حفاری ها می نویسم . می دانم که خیلی ها دوست دارند این مطالب را هم بخوانند. چشم. می بینید حتی اینجا هم نمی شه حرف دل را زد.

شعری از مولانا

در این جا تنها بخشی از شعر را مولانا را می آورم اگر دیدم که مور استقبال قرار گرفت از این به بعد حتما هر چند مدت یک بار ازشعرهای مولانا در اینجا خواهم آورد

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو      

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

 

رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

 

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شو

گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو

 

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شوف

 

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو