نارون

یک چیزهایی مثل باستان شناسی و ...

نارون

یک چیزهایی مثل باستان شناسی و ...

بازم بعد از چند سال

یادم می آد اونوقت ها که تازه خبرنگار شده بودم و هنوز اونقدرها در مورد خبر چیزی نمی دونستم،‌ تو دفتر هفته نامه  نشسته بودم که سردبیرم اومد و گفت که چرا نشستی ؟ چرا تنبل بازی درمی آری؟ و بالاخره کلی حرف زد و کلی شماتتم کرد که چرا خبری نمی دم.

منم با ناراحتی بلند شدم و رفتم دنبال یه سوژه خبری

خبر را که تهیه کردم و شروع کردم به تنظیم  اما  این بار کاملا متفاوت شروع کردم و نوشتم:

"در دفتر نشریه نشسته بود که سردبیرمان با نگاه ها و حرف هایی بسیار درشت و سنگین مرا به خاطر تنبلیم توبیخ کرد و من هم به اجبار به دنبال خبر رفتم... "

اما حالا و بعد از نزدیک به 5 سال که از اون موقع ها می گذره،‌ یه بار دیگه اما اینبار در مورد وبلاگ نارون این اتفاق افتاد و شخصی که برام خیلی عزیزه با دعوا و تشر ازم خواست که این وبلاگ بیچاره را به روز کنم.

 

اجازه بدین درمورد این که چرا تو این مدت چیزی ننوشتم حرفی نزنم اما می خواهم 2 تا خبر بدم

اول این که به تازگی یه دوست دیگه به نام تمدن خاموش به جمع دوستان  نارون اضافه شده که همینجا ورود ایشان را به این جمع کوچک خوش آمد می گم و از همه می خواهم که به این وبلاگ سر بزنن.

دوم این که هفته آینده مطلبی درباره مهاجرت ها و تاثیر آن در فرهنگ جوامع روی نارون خواهم گذاشت که امیدوارم مورد قبول واقع بشه

از همه دوستانی هم که تو این مدت از من خواستن مطالبی را که مد نظر آنها است را روی وبلاگ بگذارم اما نتونستم معذرت می خواهم

امیدوارم به همین زودی این کار را بکنم

اما یه خواهش هم دارم از همه شما می خواهم که برام دعا کنین!

 

و در پایان...

 

آهای با تو ام ! تو !

تویی که مجبورم کردی به زندگی

به نوشتن

به عشق

می دانی که در رفتن از زیر اجبارتو زیباست

می دانی که این باعث تکرار حرف زدن و درازای آن می شود؟

ممنونم از همه مجبورم کردن ها!!!

دلتنگی

 

 

سرنوشت تو متنی است ...
که اگر ندانی ...
دست های نویسندگان می نویسند
و اگر بدانی ...
خود می توانی نوشت !

خداکنه برگردن!!!

سر سرباز هخامنشی رفت .این که یه تیکه سنگه اما من نگران اینم که فرهنگ ایرانی هم کم کم برود. آنقدر می رود که دیگه نتونیم به دست بیاوریمش. نمی دونم گاهی با خودم فکر می کنم ما قراره به کجا برسیم.

فقر و بیچارگی از یک طرف و طمع و پول دوستی از یک طرف دیگه و همینطور عدم شناخت از فرهنگ غنی ایرانی باعث می شه که میراث گذشتگانمون را به حراج در کشورهای غربی بسپاریم.

لوح‌های گلی هخامنشی را به دانشگاه های آمریکا بسپاریم.

و در نهایت نتونیم اون ها را پس پگیریم.

این که یه تیکه سنگ بود اما خداکنه مسئولان درباره الواح گلی بتونن کاری بکنن. آخه همانطور که می دونین این الواح می تونن درباره فرهنگ و تمدن ایران زمین به اندازه همه کتابهای کنونی حرف بزنن.

درباره اقتصاد گذشته ایران. درباره همه حقوق بشر دنیا هم می تونن حرف بزنن.

خداکنه که برگردن