نارون

یک چیزهایی مثل باستان شناسی و ...

نارون

یک چیزهایی مثل باستان شناسی و ...

فروغ فرخزاد

و چهره شگفت از آنسوی دریچه به من گفت
حق با کسیست که می بیند
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من آیا چگونه می شود از من ترسید
من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بام های مه آلود آسمان چیزی نبوده ام و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربت شبانه قبرستان موشی بنام مرگ جویده است
و چهره شگفت با آن خطوط نازک دنباله دار سست که باد طرح جاریشان را لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد و گیسوان نرم و درازش که جنبش نهانی شب می ربودشان و بر تمام پهنه شب می گشودشان همچون گیاه های ته دریا از پشت دریچه روان بود و داد زد:
باور کنید من زنده نیستم
من از ورای او تراکم تاریکی را و میوه های نقره ای کاج را می دیدیم
آه ولی او، او بر تمام اینهمه می لغزید و قلب بی نهایت او اوج می گرفت
گویی که حس سبز درختان بود و دستانش تا ابدیت ادامه داشت....

گون

 

"به کجا چنین شتابان

 

         گون از نسیم پرسید:

دل من گرفته زینجا، هوس سفر نداری؟

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

 

به کجا چنین شتابان؟

 

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

 

سفرت بخیر اما، تو و دوستی خدا را،

 

چو ازین کویر وحشت

 

بسلامتی گذشتی، به شکوفه ها به باران

 

برسان سلام ما را

باز با مولانا

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید         

معشوق همین جاست بیایید بیایید

 

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

 

گر صورت بی​صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید   

 

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید    

 

 

آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید      

 

 

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید     

 

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید