سلام این شعر دلنشین را همکار سابق و دوست گرامیم آقای نوروزی فرستادن. دیدم خیلی خوبه گفتم که شما هم از خوندنش لذت ببرین. در ضمن اگه خواستین می تونین به آدرس وبلاگ ایشون به نام جستار که آخر مطلب آوردم سر بزنین .
راستی اگر گُل نبود، کتاب و شکوفه نبود
آن وقت پروانه کجا به دنیا میآمد، کجا میمُرد؟
اینجا چقدر تاریک است
نفسهایت را یکییکی میشماری
بعد چوبْخطِ خالی،
یک دیوار و هزار سال ستارهی دور ...!
حالا چشمهایت را ببند و بشمار!
چه میدانم
ستارهها را بشمار، خودِ اعدادِ خاموشِ ثانیه را تا صدهزار!
یک ساعت مانده به این اتفاق
داشتم چمدانم را میبستم.
روی چهارپایه نشستم
گفتند: بایست!
گفتم: چشم.
بعد بیگناهیِ دریا به گردنِ من افتاد!
تو دستم را بگیر
خودم برخواهم خاست،
دارد چشمهایم به روشنایی عادت میکنند!
یکوقتی به تاریکی بَد نگویی،
من یکی ... مسافرِ این راه نبودهام.
آدرس وبلاگ جستار http://m-norouzi.blogfa.com




